|
رضا يزداني در فضاي شش و هشت با يك آلبوم راك به ميدان
آمد. با آلبومي متفاوت از خواست بازار.
رضا معتقد است كه در اين آلبوم خيلي سعي كرده ذائقة
مخاطبان عام را هم درنظر بگيرد. او حتي آهنگ عاشقانه
هم خوانده و چقدر اين ترانه عالي از كار درآمده.
استقبال از ترانههاي نوستالژيك و عاشقانة رضا يزداني
شايد باعث شود او در آلبوم بعدي بيشتر به اين سمت
گرايش پيدا كند.
|
 |
اسم آلبوم جديد را «هيس» گذاشتيد.
قبلا قرار بود نام آلبوم «واليوم ده» باشد.
آهنگ «واليوم ده» مجوز نگرفت و ما نتوانستيم از اين
نام استفاده كنيم. بعدا هم كه در صحبت با بچهها،
تصميم گرفتيم نام آلبوم را «هيس» بگذاريم.
ولي ظاهرا قرار بود بعد از حذف آهنگ «واليوم ده»،
نام آلبوم را «دنياي وارونه» بگذاريد.
اين يكي از گزينهها بود، اما نهايتا تصميم گرفتيم كه
اسم آلبوم را از اسم آهنگها انتخاب نكنيم.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
نه. درواقع يك كلمه اعتراضي است. شايد بتوان گفت
اين كار، يك هيس است به كارهاي ضعيفي كه به بازار
ميآيد.
نه، فقط اصلاحيههاي كوچكي در حد يك جمله.
خب، بله. گاهي پيش ميآيد.
يكخرده گرفتن مجوز، كار بيشتري ميبرد. كساني كه
در شوراي موسيقياند، خودشان موزيسين هستند و نسبت به
كار آگاهي دارند. اما خب، به نوع خواندن من،
بعضيوقتها ايراد گرفتهاند. اما اين سبك من است. همه
كه نبايد مثل محمدنوري بخوانند. محمد نوري براي
سالهاي سال كار كرده و عالي بوده. اما خب، بايد
صداهاي ديگر را هم امتحان كرد. اگر كار كسي خوب نباشد،
خودش طرد ميشود. مردم كارش را نميخرند. نسبت به كار
نو يك مقاومتي وجود دارد؛ نسبت به شيطنتهايي كه انجام
ميشود در كار.
بله خب. اگر اين شيطنت نباشد، من هم مي شوم مثل
بقيه، ديگر. بههرحال من سعي كردم امضاي خودم را در
كار داشته باشم. از «پرنده بيپرنده» به اينور اين
تلاش، خودش را نشان داد. در آلبوم «شهر دل» اينطوري
نبود.
من شايد با آلبوم «هيس» يكجورهايي خودم را پيدا
كردهام. خواندن من در «شهر دل»، «پرنده بيپرنده» و
«هيس» باهم متفاوت است.
من زير بار اين صحبتها نميروم. خود خودم هستم.
عكس آلبومم را هم خودم گرفتم. اما خب يك چيزها و يك
سفارشهايي هست كه بايد مراعات كرد.
در همين چند روز محدود، خيليها را ديدهام كه
گفتهاند با اين آلبوم، گريه كردهاند. كار را براي
خانم سودابه شمس بردم. وقتي كار را شنيد، گريه كرد.
ميگفت: «اين كار، مال نسل ماست.» معمولا دوست دارم يك
قطعه نوستالژيك در آلبومها بگذارم. در آلبوم قبلي هم
«كافه نادري» و «لالهزار» را داشتم.
به همين دليل نبايد آهنگ، خيلي اكشن ميشد. بايد
ملايمتر كار ميكرديم. فضاي شعر هم اين موضوع را
ميطلبد. من به ويولن نرسيده بودم. از گيتار و كنترباس
استفاده كردم. در استوديو بابك شهركي، كار را ضبط
ميكردم كه خودش ويولنيست است.
يكهو به ذهنم آمد كه به بابك پيشنهاد كنم در اين
قطعه، ويولن بزند و ويولن را هم امتحان كنيم. اما
ويولني كه بابك نواخت، فضاي ايراني داشت. گفتم: نه،
ميخواهم فاصلهها بيشتر باشد، خيلي ايراني نباشد.
دوباره كه زد، ديديم چقدر خوب شد.
بله، حتما. در كار بعدي، حتما دو كار در اين حال و
هوا خواهم داشت. چون در اين چند وقت خيلي از اين كار
استقبال ديدم.
يغما يكسري ترانه ميگويد و به من ميگويد
اين ترانهها جديد است. كتابهاي شعرش را هم كه هميشه
ميخوانم. آنهايي را كه به دلم مينشيند و با فضاي
كاري من همخوان است، انتخاب ميكنم. بعضي ترانهها هم
هستند كه ايدهاش را من ميدهم و از او ميخواهم كه در
اينباره ترانه بگويد.
يكبار گفتم ميخواهم ترانهاي بگويي كه دربارة
گيتار باشه. گفت برو صفحه فلان كتاب فلانم را بخوان.
رفتم ديدم دو خطش درباره گيتار است. اما گفتم، نه
ميخواهم خيلي گيتاري باشه؛ همه سيمها را دوست دارم
تعريف كني و اين ترانه به دنيا آمد.
«كارتون» بهنظر من يكي از ترانههايي است كه اگر
ايدهاش را به پنجاه ترانهسراي كشور بدهي، نتوانند
اينقدر خوب آن را از كار دربياورند. خيليها دنبال
ترانه «كارتون» بودند. در استوديو بودم كه يكي از
همكاران به من گفت اين ترانه را يك ميليون تومان از تو
ميخرم.
فقط تو بگو من اين ترانه را نميخواهم. حق و حقوق
يغما گلرويي را هم ميدهم. اما من ترانه را دوست
داشتم. واقعا ترانه خوبي از كار درآمده. مخصوصا آن
قسمت كه «فلرتيشيا» به قافيه يك بيت تبديل ميشود.
فكرش را بكنيد. كار سختي است و ترجيعبند بسيار خوبي
هم دارد.
آهنگهاي «مش رمضون» و «دنياي وارونه» را خيلي دوست
دارم و «كارتون» را.
آهنگ عاشقانه را كه همه ميخوانند، حالا يكي هم
بيايد آهنگ اجتماعي بخواند.
رسالت موسيقي راك، اساسا اعتراض است. ما وارد
فضاهاي سياسي نميشويم، اما درباره مسائل اجتماعي صحبت
ميكنيم. ترانههاي اجتماعي، خيلي جاي كار دارد، اما
نميدانم چرا كسي به اين سمت نميرود.
اينجا در كشور ما اينجوري است. با اين حال ما
سعي كرديم در آلبوم «هيس»، مايههاي عاشقانه را بيشتر
كنيم، مثل ترانه «زندگينامه».
درست است، اما سعي كرديم كار متعادل باشد.
در همين مسيري كه از جهان كودك به
جردن(همشهريجوان) آمدم و 40دقيقه در ترافيك جردن
ماندم، با خودم گفتم چه خوب شد اين ترانه را خواندم.
واقعا جردن،خيابان دراز و بدقوارهاي است كه تمام
نميشود. واقعا سردرد گرفتم در اين مسير. شايد يك سال
است كه اصلا به جردن نيامدهام. البته من كلا كمتر از
منزل خارج ميشوم.
سمت تجريش.
ميدانستيم اين آهنگ باعث فروش «پرنده بيپرنده»
ميشود. اما سليقه شخصي من اين آهنگ نيست. ترانه جردن،
«شعارگونه» است و من از شعار خوشم نميآيد. ولي خب،
فروش «پرنده بيپرنده» را تضمين ميكرد.
نه، خودم كار را ساخته بودم، ولي دو دل بودم. ترديد
داشتم كه اين كار به فضاي سنگين «پرنده بيپرنده»
ميخورد يا نه.
آنهايي كه موسيقي راك را دوست دارند و به دنبال
موزيك خاصتر و شعر نابتر هستند؛ قشر تحصيلكرده و
دانشجو بيشتر.
خيلي نه، اما بگذاريد مسألهاي را باز كنم. الان
فروش ده هزار نسخهاي يك آلبوم، خوب است.
دستاندركاران ميگويند آلبوم نابود نشده، اما «پرنده
بيپرنده»، بيشتر از صد هزار نسخه فروخت.
يك قسمت ماجرا هم، معرفي كار است. ولي «پرنده
بيپرنده» خوب معرفي نشده بود.
پوستر «پرنده بيپرنده» هيچ جاي تهران نبود. خيلي
اتفاقي ميشد جايي، پوستر آلبوم را ديد. اما آلبوم
«هيس»، جور ديگري شروع كرده. آلبوم «هيس» البته براي
مخاطب عامتر توليد شده و قشر بيشتري از شنوندگان
موسيقي را در بر ميگيرد.
تلويزيون كه سراغ راك نميآيد.
بله، درست است. اين هم هست.
به اين مسأله هم فكر كرديم، اما گرفتن مجوز انتشار
سيدي كليپها، وقت ميگرفت و ما نميخواستيم فصل را
از دست بدهيم.
اتفاقي بود كه افتاد. كامران عطا خيلي زحمت كشيد
براي كار. صحبت بود فريدون آسرايي هم در كار باشد كه
مدير شركتشان اجازه نداد. با اين حال، اين كار يكي از
بهترين كارهاي مربوط به جام جهاني بود.
در «شهر دل» به واسطه اشعار مولانا، چندان وارد اين
فاز نشديم. اما بعد از آن كاملا به راك پرداختم.
از هجده سالگي.
33 سال. اما از بچگي به موسيقي راك علاقه داشتم.
كارهاي پينك فلويد و كمل را خيلي دوست داشتم. بعدا
آيرون ميدن را هم گوش ميكردم. از سال70 هم خواندن را
شروع كردم. اوايل، كارم كمي تقليدي بود.
جيم موريسون از گروه دورز را خيلي دوست داشتم. در
فيلم حكم هم يك آهنگ از گروه دورز را اجرا كردم.
چرا. پيشنهاداتي شد كه اغلب آنها را رد كردم، اما
براي يك فيلم كوتاه، موسيقي متن ساختم و خواندم.
مقايسه نكردند ايشان. حسشان را گفتند. گفتند ياد
لالهزار و سينما و كيميايي و فرهاد افتادم و فريدون
فروغي.
به خاطر باريتون بودن و حجم بالاي صداست كه اين
شباهتها به نظر ميآيد وگرنه جنس خواندن من با آنها
فرق دارد. بعضيها ميگويند شبيه فرهاد ميخواني.
چند آهنگ آلبوم بعدي آماده است. يك آهنگ هم ساخته
بودم كه يكي از خوانندگان آنور آبي، بدون اجازه شعر
آن را با يك ملودي ديگر خواند و همه...
آهنگ قهر. وقت رفتن هر چي خواستي از اتاق من ببر.
من آهنگ را راك خواندهام، ولي ايشان، هم شعر را عوض
كردند و هم آهنگ را.
نميشد اين كار را در آلبوم بگذاريم. مردم اگر كار
را بشنوند، ميگويند كار فلاني را خواندي. در صورتي كه
من كار را دو سال قبل ساختهام.
آقاي كيميايي، آلبوم «پرنده بيپرنده» را شنيده
بودند. از دفتر آقاي كيميايي تماس گرفتند و گفتند بيا
براي بازي در نقش يكي از سربازان فيلم «سربازهاي
جمعه»، كه البته اتفاق نيفتاد.
چرا فكر كرد تو ميتواني فيلم بازي كني؟ فقط با
شنيدن صدايت؟
دستيارشان زنگ زدند كه آقاي كيميايي ميخواهد تو را
ببيند. با خودم فكر كردم خب لابد براي خواندن ترانه
فيلم است. رفتم دفترشان. و بعد از كمي صحبت گفتند:
«دوست داري در فيلم من بخواني.» گفتم: «چرا كه نه. كي
از شما بهتر؟» جلسه اول اصلا نگفتند كه ميخواهند در
فيلمشان بازي كنم.
شايد ميخواستند واكنشهاي مرا زيرنظر بگيرند.
فردايش به من گفتند كه ميخواهم نقش يكي از سربازها را
بازي كني. جا خوردم. تصور اينكه بخواهم بازي كنم را
نداشتم. گفتند: «دوست داري؟» گفتم: «دوست دارم، اما
نميدانم از عهدهاش بر ميآيم يا نه». قرار شد اين
اتفاق بيفتد، اما نيفتاد.
نه. چند بار تماس گرفتند و گفتند بيا سر لوكيشن.
يك بار آقاي كيميايي به من گفتند از اينكه اين
اتفاق نيفتاده ناراحت شدي؟ گفتم: والله من دو روز
خوشحال بودم كه قرار است هنرپيشه بشوم و دو روز هم
ناراحت كه نشدم.
نتوانستم فيلم را ببينم. يك دافعهاي برايم ايجاد
شده بود (باخنده). پوسترهاي فيلم را ميديدم كه چهار
تا سرباز ايستادهاند و من بايد يكي از آنها ميبودم
و نبودم. يكجوري ميشدم.
يك روز قبل از اينكه آقاي كيميايي من را براي
همكاري در حكم دعوت كند، ميدان توپخانه بودم. كلي،
مغازه CDفروشي بود. فيلم را ديدم و خواستم بخرم كه يكي
زودتر از من CD را برداشت.
گفتم آقا «CD سربازهاي جمعه» را ميخواهم. گفت:
«آخريش بود.» تمام آن راسته را گشتم. اما CD را پيدا
نكردم. برگشتم منزل، از دفتر آقاي كيميايي تماس گرفتند
و گفتند بيا سر لوكيشن فيلم «حكم» در رستوران
اسفنديار.
آقاي كيميايي پرسيدند: «سربازهاي جمعه» را ديدي؟
گفتم ديروز ميخواستم ببينم و نشد. ماجرا را تعريف
كردم و كلي خنديدند.
ارتباطات بيشتر شده بود. آقاي كيميايي ترانهاي
ميخواستند كه درباره خود فيلم باشد.
توي كوچه قد كشيدم / توي گرد و دود و سوزن / با شب
و دشنه گره خورد / همة زندگي من» جريان پسري است كه
درگير مواد مخدر است.
خانم الميرا مقدم در حال ساخت فيلم مستندي از مسعود
كيميايي است. يك كار براي تيتراژ آخر اين فيلم
ميسازم.
بيسبيل هم قبول!
«رضا يزداني» را به عنوان يک خواننده متفاوت
پذيرفتهايم. مجموع خصوصيتهاي اين هنرمند جوان، از او
کاراکتري ساخته که با تکيه بر آن ميشود گفت در
سالهاي اخير جاي چنين خوانندهاي در دايرة گل و گشاد
موزيک اين مملکت، سخت خالي بوده. اگر بتسازان و
اسطورهپردازان دشنامم ندهند، بگويم کسي از تبار فرهاد
و فريدون.
اما اگر کمي از هيجانزدگي اوليه فاصله بگيريم،
اين سؤال پيش ميآيد که آيا ميشود به او اميد بست و
آيا رضا خواهد توانست جاي خالي آن موزيسينهاي معترض
سبيلو را براي ما پر کند يا نه؟
دربارة مثلثهاي طلايي «صدا ـ کلام ـ موزيک»
افسانهها شنيدهايم؛ يعني همان خوانندهها که ذکر
خيرشان رفت، با يک ترانهسراي خوب به علاوه يک آهنگساز
درجة يک پشتيباني ميشدند. آنها وقتي به اوج صدا
رسيدند که جزئي از يک تيم بودند؛ تيمي از بهترينهاي
وقت، بلکه بهترينهاي تاريخ موسيقي ما.
حالا آيا رضا يزداني هم چنين تيمي را در خدمت
دارد؟ واضح اين که الزامي براي کار تيمي نيست؛
همانطور که ميبينيم رضا در ساخت موزيک آلبومهايش
خودکفاست! اما آنجا که کار را به ديگري سپرده چطور؟
آيا در ترانه هم خوب پشتيباني ميشود؟
ترانههاي دو آلبوم اخير يزداني تماما از سرودههاي
«يغما گلرويي» هستند؛ شاعري که جدا از شهرت، از نظر
درک شعر و قدرت خيال هم در ميان همقطارانش برتري خاصي
دارد. ولي واقعيت اينکه وقتي يغما ترانه ميگويد،
سرودههايش سخت به زبان جاري ميشوند. يعني فاقد اولين
خصوصيت يک ترانه خوب که شايد عدم پيچيدگي و سرعت حفظ
شدناش توسط مخاطب باشد، است.
شما را نميدانم، ولي شخصا آرزو به دلم ماند يک بار
آن ترانه «شمال» ـ که چقدر دوستش دارم ـ را درست تا
تهاش بخوانم!
شايد اگر يزداني در انتخاب ترانه براي آلبومهايش
وسواس بيشتري به خرج بدهد، هم او به نتايج بهتري برسد
و هم ما آن گم کردهمان را زودتر پيدا کنيم؛ بيسبيل
هم قبول، اما کمي دلنشينتر و همچنان باشور.
page
up
|